دهم فروردین
روز شهداء سرافراز کردستان است.
٦٢ سال قبل در چنین روزی:
ابر مردی از دل کوههای زاگرس ؛ قامت بر افراشت و زنجیرهای
ستمشاهی را گسست ، حزب دموکرات کردستان ایران را تأ سیس
نمود، پرچمدار دموکراسی
در ایران شد و برای اولین بار در کردستان دولت
دموکراتیک و جمهوری اعلام نمود.
حسرتا! که این دموکراسی جوانمرگ دیری نپائید، پس از ١١ ماه
سقوط کرد و
قاضی محمد کبیر،پیشوای خلق کرد توسط عوامل رژیم ستمشاهی
پهلوی در میدان چهار چراغ مهاباد به همراه دگر یاران و
سرداران بر سرداران رفتند و دگر بار زمان به قهقرای
ووسطی رفت و یاران هجرت اکراه نمودند!.
٦٢ از عمر مبارزۀ
پیشمرگان خستگی ناپذیر در وطن، مرزها، قاره ها، میگذرد و
هنوز حامیان حقوق بشر در قافیه ی قافله ی اول پیشمرگان
مانده اند!.
چه میشود کرد؟ باید رفت! باید ادامه د ! باید فریاد کرد !
هرچند فریاد زیرآب
باشد ! شاید اختاپوس بشنود و بلرزد و کوسه به قعر دریا رود
ومرجانها به مهمانی سرور مرواریدها بروند ودلفینها مژدۀ
استردادبه بر خفقان ایران آورند!.
با رفقای مبارز سبزینه های منچستر را به قصد لندن پشت سر
میگذاریم.
دگر رفقا نیز از نیو کاسل ، لیدز، میدلزبرو ،شفیلد
بیرمنگهام،پورثمث وساوتمتن
ُبه
ماملحق می شوند تا در مقابل ملاخانه ی جمهوری اسلامی حظور
به هم رسانیم، آهی از سینه بیرون کشیم و فریادی از مظلومیت
بر آریم.
لحظه ها به پایان می رسند. در هایت پارک رفقاهمدیگر را به
آغوش می کشند، لندنی های عابر متعجب از این فرهنگ و
احساسات گرمند!!.
چشمان همه خیره ی مردی سالخرده و بالا بلندند که اشکهائی
حاکی از پیری و
هجران دیار وطن و شوق دیدار فرزندان مبارزش در چشمانش حلقه
زده و با مشت گره کرده سوی سفیران ولایت جور و جهل فقیه با
صدائی لرزان فریاد
می زند : "ئه ی رقیب هه ر ماوه میلله تی کورد زوبان".
پیش میروم و
می خواهم بر دستان چروکش بوسه زنم ، مانع می شود و می گوید
خاک وطن
را بوسه زن!.
آری ! آن مبارز خستگی ناپذیر کسی نیست جز مام « قادر
دباغی »!.

کسی که در رکاب قاضی کبیر سالهامبارزه کرده است و هنوز
هم با نوه های زنده یاد مبارزه می کند. چشمانش را می
نگرم که مثنوی هفتاد من از دردوظلمند و هنوز امید وار و
به روزنه های امید بر افراشتن مشعلهای آزادی بر قله های
وطن خیره شده
اند. چهره اش را می نگرم : زردی فراق وسرخی هدف و سپیدی
آرزو را می فهمم!
می پرسم پدرجان از آنروزها بگو؟
با دستانی لرزان سیگارش را به لبهای
ملتهبش
مرساند، پکی بر سیگارش می زند،
و آهی از گذشته آغشته با حلقه های دود
بیرون می زند، اشک از لا بلای یرای صورت مبارزش بر روی
عصایش می غلتد اندکی سکوت می کند و این طور میگوید:

دهم فروردین بود!
روز
مرگ عقاب
هجرت شاهین

خیانت کرکس و
طول
عمر کلاغ